تبليغاتX
کلبه ی احساس






















کلبه ی احساس

سلام دوستان عزيز - خوش آمديد _ دفتر اشعار

 

 

 

واقعا حیرانم :

 

حیران

 

حیران

 

حیران !

 

 

نوشته شده در ساعت توسط جمیله امامدوست|

 

******

 

پس از تائيد باران

آفتاب گونه خواهم گريست

آنقدر دووووووووووور

كه دست فلك به امتداد دلتنگي هايم نرسد

و آن چنان زيبا

كه پر طاووس در پوستش لنگ بزند

پس از تصديق باران

چشمانم را روي عاشقانم خواهم بست

و در حفره هاي قلبم

به يادت

لي لي بازي خواهم كرد

مسكوت ....

روي غمهايم فرو خواهم نشست

و خواهم سرود :

دلتنگت هستم !

واي اما اينك

تو آن چنان دور گشته اي

كه براي ديدنت

هزار فرسنگ گريستن نياز است

مي گريم ، مي گريم

و بعد از هزار سال

هزار بار

زيارتت خواهم نمود!.

 

******

 

 

نوشته شده در ساعت توسط جمیله امامدوست|

 

 

 

!!!!!!!!!!!:::::::!!!!!!!!!!!

 

 

بيرونت نوش است و درونت نيش

گوشت را به دهانت دوخته اي

و قلبت را به اتفاق!!

نه صدايم مي شنوي

نه صدايت ...

مرگ را به آستينت دوخته اي

و زوال را به چشمانم

ديده گانت به خاموشي سپرده اند  فرياد را

كور گشته اي روشنايي در باد را

گوشه ي چشمت را به بيني ات بدوز

و مرا به اجل

نه مرا خواهي ديد

نه تو را ....

در بستر كوركورانه ي كلماتت

بخوابان

شعري گنگ و مبهوت

ديگر ،  صدايي از من

نخواهي شنيد !!!

هرگز...

 

 

!!!!!!!!!!!::::::::!!!!!!!!!!!

 

 

نوشته شده در ساعت توسط جمیله امامدوست|

 

ⅦⅦⅦⅦⅦ

دوستان عزيز عيدتان مبارك

 

ⅦⅦⅦⅦⅦ

 

آنقدر آسوده تركت مي كنم

كه انگار

هيچ لباس عشقي به تنم اندازه نمي آمده است

آنقدر راحت ، سر به زير مي شوم

كه ديگر هيچ همتاي تويي ، نديده عاشقم نشود

آنقدر راحت ، دور مي شوم

كه پاي سپيدار ، زير علف هاي سبز ، بلرزد

بلرزد و ايستادن را

 از جوانه هاي رگهاي بريده شده ي  من بياموزد

حتي

راحت تر از اينها هم مي شود

آنقدر راحت

كه يك شب

به نام جنون

همراه مرگ

 پوستم را با كاه پر كنم  

 

ⅦⅦⅦⅦⅦ

 

 

نوشته شده در ساعت توسط جمیله امامدوست|

 

*****

 

نكند گريه كني ، درد  ، مرا مرهم نيست

 

نكند شكوه كني ، شكوه  دواي غم نيست

 

تشنه ي قطره اي از غمزه ي چشمان توام

 

عاشق آن است كه در بند زياد و كم نيست

 

كشور روح  مرا كرده اي  آباد ،  آقا  

 

جز تو اي خوب ، كسي روح مرا محرم نيست

 

عشق بازي به خدا ، با تو عجب شيرين است

 

اين همان آتش عشق است و كم از زمزم نيست

 

آمدي جان ِ دلم  ، آمدنت  را  ياد است

 

اي رفيق ِ ابدي ، صبر فراموشم نيست

 

غم  ناديدنت هر روز مرا مي سوزد

 

غم بسيار غريبيست ، كم از ماتم نيست

 

آرزو مي چِكد از شعر تر و تازه ي من

 

هر چه زيباست سوا كن ، غزلم در هم نيست

 

بي جمال تو ، جميله ، صدفي بي درياست

 

عشقمان سخت عميق است ، تظاهرهم نيست

 

*****

 

 

نوشته شده در ساعت توسط جمیله امامدوست|

 

******

 

آغوشت را باز كن اي آسمان

با من است جهنمي ترين وداع

 به من بدهيد ملكوت را

كه سخت ، دلتنگ خدايم .

عبور پياپي سايه هاي درد 

- التهاب و

شك

شيطان ، در هجوم احتضار

امانم را مي بُرد

و  مصرانه مي خواهد

عشق را با تازيانه اي از جنس ترديد

بگيرد از من 

روز مرگ است

روز مرگ است و

  تازه ياد عاشقي كرده است

طفلكي دل من !!!

 

******

 

 

نوشته شده در ساعت توسط جمیله امامدوست|

 

******

 

لابه لاي تاريخ

دفن كرده اند عاشقانت را

كدام كوزه گر

يك روز بيرونمان خواهد كشيد ؟

درون مرداب زمان

لاشه ي رو به انقراضمان  

در حال دست و پا زدن مي ميرد

مي ميرد و دوباره زندگي را مي بويد

آي ي ي كوزه گران

زير و رو كنيد اين خاك مقدس ابليس را

ميان عاشقانتان

ابليسي معشوقه ام  شده است

لابه لاي  روزهاي تقويم

زني خود را باخته است !!

 

******

 

 

 

نوشته شده در ساعت توسط جمیله امامدوست|

 

*****

 

پرتاب مي كنند به فضا

به سرزميني ناشناخته و بي آب !

ماهواره ها را

تا كشف كنند سياره ي جديدي  را !

كاش

 ماهواره اي بسازند

كه اشكهاي مرا

با خود

 به سياره اي بي آب و علف ببرد

شايد

 اين اشكهايي كه در اين سرزمين

 به استهزاء گرفته مي شوند

موجب رويش گياهي شود

كاش

 ماهواره اي از دردهاي مرا

به دنياي ناشناخته پرتاب كنند

كه سرايت نكند

به هيچ انسان زميني

كاش

به رگهاي تو پرتاب كنند

دوست داشتن هايم را

با  " ماه "واره اي از قلب من

 تا احساس كني

عمق عميق عشق مرا

كاش

 كشف كني ناشناخته هاي مرا

 تا

 مجبور نباشم

بغض هايم را

با  ماهواره ها و سياره ها  به تصويربكشم 

 

 

*******

 

 

 

نوشته شده در ساعت توسط جمیله امامدوست|

 

 

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

 

توشه ي راهم مي شوند خستگي ها

مي خواهم بگريزم از گورستان خويش

از مزارهايي كه درون خود براي خود ساخته ام

بگذار بگريزم

و پشت سر خويش را هم ننگرم

آوارگونه

سرد ، چون نعش حادثه ها

از متروي اوهام و خيال

بزرگراههاي تنهايي

مي سوزم اما

بتاب بر لاشه ي من

چون پاره هاي آفتاب

بتاز بر زخمهاي عريان دلم

با آذرخش نگاههايت

و وهم آلود تكانم ده

با كولاك نفسهايت

چون برگ ،  خيز برميدارم

فرو مي افتم

و سرازير مي شوم از قامت سرو مانندت

بگذار بگريزم

مي خواهم توشه ي راهم شوند حرفهاي تو

شعرهاي تو

و جا بگذارم خستگي هايم را درون شعرهايت

مي خواهم بگريزم از تو

از حادثه ي مشرقي آشفته ي عشق

از قربان گاهي كه  قلبم را به مسلخ كشيد

تا عشق لذيذي براي ويار دلت مهيا كند

مي ترسم

مي ترسم در واقعيت حضورت

دست روي دست بگذارم

بگذار بر گيرم از تو

خودم را

تا دست روي دست نگذارم

بگذار از حواشي  زندگي تو بگذرم

 عاشقانه

  از تو بگذرم

بگذار بميرم در خود

و محو شوم  در كلمات تو

 

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

 

 

 

نوشته شده در ساعت توسط جمیله امامدوست|

 

******

 

نمي دانم چرا با من چنين كردي ، نمي دانم ؟

 

كه از عشق و از احساس غريبانه ، هراسانم

 

نمي دانم تو من بودي و يا مالك به من بودي ؟

 

كه در هر آينه خود را ، تو مي بينم ، تو مي دانم

 

تو با عاشق ترين دختر ، چه كردي،هيچ مي داني ؟

 

تظاهر بود احساست ؛ قسم بر تو ، پشيمانم

 

دليلش را تو مي داني و آني كه درون توست

 

قسم بر چشم خونينم ، پر از هذيان و عصيانم

 

من از دست منم رفته ، تويي من ، اي منم برگرد

 

پر از طغيان و طوفانم  ، تويي آرام طغيانم .

 

چنین آسان دل من را اگر از دست بگذاری

 

هزاران درد می پیچد چو پيچك بر رگ جانم

 

 

******

 

نوشته شده در ساعت توسط جمیله امامدوست|


آخرين مطالب
» ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
» پس از تائيد باران
» دیگر نخواهي شنيد
» كوتاه
» غزل 3
» ملكوت
» كوتاه
» ماهواره
» بگذار بگذرم
» غزل 2

Design By : Pichak